خرید بک لینک
خدای من بهم بگو چه اتفاقی افتاده تو قلبم كه ی لحظه انگار تو آتیشه یه لحظه انگار زیر خنكای ی درخت لم داده و آواز سر میده. من چه بلایی سرم اومده كه وقتی عزیزترینم كنارمه دلم میخواد همه ی حرفامو با گریه بهش بگم،سرش داد میزنم و از درون خرد میشم،میشكنم و اون دوباره با دستای مهربونش خرده هامو جمع میكنه و من تو بغلش های های گریه میكنم و آروم میشم. چطوریه كه اون هم میتونه عصبانیم كنه هم آرومم كنه،چطور میتونه انقد ساده حالمو دگرگون كنه. من نمیدونم چه حالی دارم این روزا،فقط میدونم این مرد تمام روزهامو عاشقانه میپرستم،برام حفظش كن تا ابد. +ممنون ك تحمل میكنی،صبوری و همه ی كج خلقی هامو ب جون میخری و اشك میریزی برا حالم،تو نهایت آرزوی منی.

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

بعضی وقتا حالت دست خودت نیست،نمیفهمی تو ی لحظه چرا شادی و تو لحظه ی بعد غمگین،بعد میبینی نمیتونی با حس و حالت مقابله كنی و تغییرش بدی و هرچی سعی میكنی حالت رو ثابت نگه داری كمتر موفق میشی،اینجور وقتا فقط باید بذاری بگذره و وقتی گذشت ب معجون سحرانگیز زمان ایمان میاری. چند روزی حالم دست خودم نبود و خیلی كلنجار رفتم ك تغییرش بدم اما موفق نبوم تا اینكه ی دوست عزیز و مهربون باهام صحبت كرد و گفت ما هیچكدوم از حالت هایی ك داریم نیستیم، نه خوشحال نه غمگین و نه هیچكدوم از حالت های دیگه، ما فقط تماشا كننده ی خودمونیم،فقط باید تماشا كنی و بذاری بگذره،نه باهاش مقابله كن نه باهاش همراه شو،بشین با غمت ی فنجون چای بنوش و با خوشیت برقص ك همه ی اینا فقط از تو عبور میكنه،تو اون اقیانوس آرومی هستی ك كشتی ها از روش رد میشن فقط، اتفاقا آدما حس و حال هرروزت رو دنبال نكن و تلاش نكن تغییرش بدی چون حتما برات ی درسی دارن و نیازه ك بهت ورود كنن،تو فقط كلمه ی انتخاب یادت باشه، وقتی صبح از خواب بیدار میشی تا شب تو هر موقعیتی هوشیار باش تو انتخابات ك شاد باشی یا غمگین،عصبی بشی یا آرامشت رو حفظ كنی،لذت ببری یا تلخ ب

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

میدونی عشق مهربونم وقتی تو رو خسته از كار دیدم،وقتی دیدم با هزار تا مشكل دست ب گریبانی و دم نمیزنی و فقط لبخند میپاشی ب صورتم،نتونستم دیگه برات دردودل كنم،از همون روزی ك دوییدنات رو از نزدیك دیدم،از همون شبی ك ناله هاتو تو خواب شنیدم،از همون شبی ك اشك تو چشمات سر خورد رو گونه هات ب خاطر حال غریبم..... از همون موقع نتونستم و نخواستم از حال دلم برات بگم،یعنی گفتما اما فقط خوباشو،نتونستم و نخواستم بار اضافه كنم رو دوشت، ك همین الان هم دارم میمیرم برا این همه مظلومیتت.... وقتی تو مظلوم ترینی، همیشه سكوتی در برابر غرغر كردنام،وقتی حتی مادرت خوشیتو نمیخواد و ب خاطر تلاشت واسه خوشبختیمون بهت سركوفت میزنه چطوری میتونستم غم و غصه هامو بیارم پیش تو.... عشق جانم نه اینكه یادم رفته باشه قول و قرارمون رو،ك قرار گذاشتیم همه دردودلامون برا هم باشه و تنها دوستای همدیگه باشیم،نه یادم نرفته.... فقط نخواستم دلت بگیره از دلتنگی هام... دلتنگی هامو بردم پیش دوستام اما افاقه نكرد ب حالم،حالم بهتر نشد..... عزیز من تو راست میگی فقط تویی ك حالمو خوب میكنی و فقط منم ك حالتو خوب میكنم.... امشب آغوشت قد سه ماه ح

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

وقتی صبح از خواب بیدار میشی و نشونه های عشق و زندگی رو تو گلدون شفلرای عزیزتون میبینی و كلی ذوق میكنی....

شفلرای قشنگمون حالش بد بود و تقریبا همه ی برگاش ریخته بود،امروز صبح دیدیم جوونه زده،ب فال نیك میگیریم این نشونه رو....

خدایا شكرت

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

همیشه تو نوشتن آدم تنبلی بودم،البته فكر میكنم تو خیلی كارای دیگه هم تنبلم،بهرحال تصمیم گرفتم بلاخره این دندون پوسیده ی عذاب آور تنبلی رو بكشم و بندازم دور و بعد از سالها تصمیم نوشتن خاطراتم از بدو تولد تا الان شروع ب نوشتن كنم.(اخه من خیلی آدم خفنی ام،از داخل رحم هم خاطره دارم حتی) حالا شما دست ب دعا شید ك من بنویسم،اون قسمت هاش ك جالب بود رو اینجا هم مینویسم.

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

امروز یه فصل جدید از زندگیم رقم میخوره و از این بابت شكرگذارم و خوشحال... اینكه از امروز میرم باشگاه و با جدیت ورزش محبوبم پیلاتس رو دوباره شروع میكنم و اینبار تصمیم های خیلی جدی دارم براش ك اگه به امید خدا عملی شه میام و میگم بهتون،دعا كنین موفق شم تو تصمیم های مهمی كه گرفتم. و همچنین از فردا رشته ی محبوبم نقاشی و طراحی رو پیش یه دوست مهربون شروع میكنم و اینبار میخوام بچسبم به آرزوی دیرینه و تا تهش برم،هرچند هنر پایانی نداره،اول قراره از طراحی شروع كنیم،كنارش ترام هم كار میكنیم،یه عكس خوشگل از عكسای عقدمون انتخاب كردیم و قراره همونو كار كنم،مطمئنم خیلی زیبا میشه.... + خوشحالم و هر لحظه شكر نعمت حضورتو ب جا میارم همسر بی نظیر من، اشك تو چشمام زل میزنه و شرمنده ت میشم وقتی تو این همه هیاهوی زندگی و دوییدنات واسه رسیدگی به امور زندگیمون هیچوقت ازم غافل نمیشی و با اینكه میدونم از لحاظ مالی بهت فشار میاد بازم اصرار داری كه علاقه هامو دنبال كنم،با اینكه اصرار دارم صبر كنم تا اوضاع یه كم بهتر شه تو با همه ی مهربونیت میگی حتی یه روز هم نباید تلف شه و با سرعت باید بری سمت هدف هات و همیشه پشتتم

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

قدم میزنم و هندزفری تو گوشمه...،یكی یكی خیابونا رو رد میكنم و فكر میكنم،عجله ندارم و آروم آروم قدم برمیدارم،فكر میكنم چقد تو این 4 ماه بزرگ شدم،چقد حسم تغییر كرده ب این شهر،به خیابوناش،به آدماش،دیگه نمیترسم از قدم زدن تو این هیاهو،دیگه حالم بد نمیشه و نفسم نمیگیره تو این دود و دم،دارم فكر میكنم شاید اینجا شده وطن دومم،شده جزئی از من،جزئی از من و تو كه حالا انقدر برام عزیز شده و دلچسب... خواننده تو گوشم میخونه: هرچقد ب خاطر تو عاشقی كنم كمه،تا چشام ب چشمت افتاد دل بریدم از همه ، و من پرت میشم به 4 سال و 3 ماه و 6 روز پیش ك برای اولین بار كنار ساحل دیدمت،همون اولین نگاه كافی بود تا بفهمم واقعا عاشقی و این رابطه بازی و فیلم نیست،همون نگاهی ك مصمم كرد كه پات وایسم و همون لحظه از هرچی ك داشتم گذشتم،وقتی از ترس اون سگی ك اومد سمتم محكم دستتو گرفتم و تو حمایتم كردی و من خجالت كشیدم از اینكه یهویی تو اةلین دیدار دستتو گرفتم اما حس اطمینان و امنیتی ك تو دستات بود نذاشت دستاتو رها كنم و هنوز ك هنوزه همیشه تو هرجایی دستات باید تو دستام باشه تا آرامش داشته باشم،مرور كردم همه ی لحظات اولین دیدار و

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

ی وقتایی مثل امروز همه ی توانمو میذارم برای شاد بودن و واقعا نتیجه شو خیلی معجزه وار میبینم. دیشب شب خوبی نداشتیم،كج خلقی كردم و ناراحت شد و با ناراحتی رفتیم تو تخت اما طاقت نیاوردیم و تو آغوش هم خوابیدیم. صبح ك بیدار شدم تصمیم گرفتم شاد باشم،ب خدا سلام و صبح خیر گفتم و لبخند زدم،صورتمو شستم و لبخند زدم،ب میلاد صبح بخیر گفتم و لبخند زدم،صبحانه خوردیم،بوسیدمش و رفت،خونه رو جمع و جور كردم و اماده شدم و پیش ب سوی باشگاه قدم زنان همچنان با لبخند زیر بارون زیبای زمستونی. تو باشگاه همه شاد بودن،مهربون بودن،انرژی مثبت بودن،چون خودم شاد بودم. بعد تمربن تو راه برگشت یه كارت پستال برای عشقم خریدم و از فكر نامه ای ك صبح فكر نوشتنش ب سرم زد پر از ذوق شدم،فردا نامه و كارت رو میذارم تو كیفش. وقتی رسیدم خونه و در رو باز كردم،اون چیزی كه رو میز ناهارخوری رو میدیم باور نمیكردم،فكر كردم ی رویاست،اخه كی اومده بود و این كارا كرد و برگشت،اشك تو چشمام پر شد از عشقی ك با همه ی وجودش برام گذاشته بود،ی خرس خیلی جینگول و شكلات و شمع و گل میخك قرمز... ی صحنه ی رویایی،بهش پیام دادم و همه ی احساسمو از دبدن اون صحن

برچسب: نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 10:53

صفحه بندی